بعد تخلیه بارکشتی سفری کوتاه به بحرین داشتیم که ۴۴ هزار تن گندله آهن به مقصدبندر امام بارگیری کردیم.جالب اینجاست که کشورکوچک بحرین با خریدخاک آهن وتبدیل آن به گلوله های کوچک آن را به صنایع فولاد ایران میفروشد.
کشوری که کمتر از ۴۰ سال پیش ازایرآن جدآ ومستقل شد!
نهایتاً بعداز ۵ماه و ۱۰ روز از کشتی پیاده شدم وجهت مرخصی دوماهه به خانه رفتم.
اما.....
اما.......
چه آموختم:
آموختم که خدا چه عظمتی دارد و چه محبتی نسبت به بنده خود...........
او را رها نمیکند حتی دربیکران دریاها.............
اگر بزرگی او را خواهی دید بایدبه دریا زد...........
خدا من عظمت تو را با پوست واستخوان خود لمس کردم......و در برابر شکوه وجلال و آرامش شبهای تو در دریا سجده شکر میکنم............
خدایا درشبها و روز های طوفانی دریا تو بودی که ما قوت قلب میدادی ،ازانصاف
به دور است که در ساحل امن نام تو را از یاد ببرم.........نه نه ....هرگز
خدایا آموختم که برای ایمان محکمتر باید به دریا زد....تا تو را با چشم بصیرت دید.
آموختم که سفر من ارزش معنوی بیشتری از مادی داشته است:نزدیکی به تو، دوستان جدید ، آشنایی بامردمان سرزمینهای دیگر،رسوم آداب و صدها چیز دیگر..........

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر