۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه



در لنگرگاه خرفگان امارات سوخت وروغن مورد نیاز کشتی را گرفتیم و به سمت برزیل حرکت کردیم کشتی خالی بود برای اینکه اواج سهمگین اقیانوس اذیتمان نکند
انبار شماره سه کشتی را پر از آب کردیم چرا که میدونستیم دریای عرب که مابین دریای عمان واقیانوس هند قرار دارد در ماههای خرداد،تیرو مرداد به شدت طوفانی است و دو
الی سه روز خواب رآز چشمانمان خواهد ربود.
اما دریای عرب کار خودش را کرد بر اثر موج عظیمی شکافی بین انبار ۲و۳
ایجاد شد که بر اثر موج و رولینگ(چپ وراست شدن کشتی) آب وارد تانک تعادل
کشتی شد وکشتی کمی به سمت چپ کج شد .
بعد تماس با تهران به ما گفتند با همین وضعیت به سمت برزیل بروید اما کاپیتان
کشتی نپذیرفت گفت کشتی باید دراولین فرصت تعمیر شودوگرنه با یک طوفان کوچک هم احتمال غرق شدن دارد.
بعد ازهماهنگیهای لازم قرار شد جهت تعمیر به بندر کیپ تاو ن در افریقای جنوبی
برویم.از محل حادثه تا کیپ تاون ۹روزی راه بود..............
پست بعدی و ادمه داستان...........

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه


بالاخره امروز رفتیم شهر ،شهری که طی سی سال گذشته رشد فوق آلعاده ای داشته است .ساختمانهای بلند، شرکتهای بزرگ، توریست از سایر نقاط دنیا وفروشگاههای
مجلل نظر هر بیننده ای را نگاه اول به خود جلب می کند.
توی شهر گشتی زدم و وسایل شخصی که از هر کجای دنیا ارزان تر بود خریدم
جالب اینکه شهر بوسیله خور که به دریا وصل است به دوقسمت تقسیم میشود که
میبایست با قایق که عمدتاً از چوب ساخته شده اند با پرداخت یک د رهم به سمت
دیگر رفت .
اکثر مغازه دارن ایرانی که از جنوب ایران خصوصاً لار و لامرد وگراش هستند.
کارگران هم اکثراً هندی و پاکستانی هستند.
دبی از صادرات دوباره کالا سود سرشاری را عاید خود میکند.
علاوه بر قطعات یدکی مورد نیاز کشتی ،خواربار مورد نیا زپرسنل کشتی را هم دریافت کردیم چرا که تا برزیل سی روز راست.

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

دبی

اینجا بزرگترین منطقه ویژه اقتصادی و بزرگترین اسکه خاورمیانه است شرکتهای متعدد واسکله های ویژه مخصوص تخلیه و بارگیری بارهای متنوع ساخته اند.


شنیدم یک ایرانی الاصل به نام اقای قاسمی اینجا را مدیریت میکند.

اینجا منطقه ویژه جبل العلی در چند کیلومتری دبی واقع شده است که کلاً بیابان وسبخ زار (نمکزار) می باشد.

هوابغایت گرم ومابه اتفاق چندتآازدوستان قصدداریم جهت خرید به شهر برویم اما کشتی ما به اخرین اسکله که فاصله زیادی تا درب خروجی دارد چسبیده است که کارما سخت کرده ا ست.معمولاً دراین گونه موارد شرکت برای پرسنل کشتی سرویس رفت و برگشت میگذاشت که این کار را نکرد.



واما داستان شهر رفتن ما.....

تصمیم گرفتیم با پای پیاده تا درب خروجی برویم واز انجا ویزا گرفته وبا

تاکسی به شهر برویم .

از کشتی که جداشدیم یه ماشین جلو ما ایستاد شبیه ماشینهای نظامی پر از کارگر که



پشت ماشین نشسته بودند.راننده به زبان عربی گفت:کجا میرید؟

یکی ازبچه ها که به زبان عربی تسلط داشت گفت:شهر

گفت :هرسه تا بپرید بالا

ما که راه را بلد نبودیم همینطورکه وسط این کارگرها که کارگر کارخانه کود شیمیایی بودند نشسته بودیم و باآنها صحبت میکردیم به بچه ها گفتم چی شد به

درب خروجی نرسیدیم. دوستمون به عربی از یه کارگر که هندی بودپرسید:

هنوز به در خروجی نرسیدیم؟گفث:

ما بیرون هستیم.گفت بدبخت شدیم بدون ویزا اومدیم بیرون.

دوستمو ن از بس دستپاچه شده بود بجای اینکه پشت شیشه ماشین بکوبه تا ماشین را

نگه داره می کو بید تو سر یه کارگرو میگفت نگه دار وایسا بدبخت شدیم .

بالاخره راننده تو وسط بیابو ن نگه داشت .گفتیم ما ویزا نداریم .گفت :من نمیدونم

سوارشد و رفت .

ما نیم ساعت تو بیابون میان بر زدیم تا به درب اسکله رسیدیم رفیقمون گفت حساب

کن اومدی جنگ و تو جزیره مجنون هستی!!!!!!!

خسته،کوفته ،تشنه به درب درواقع ورودی رسیدیم ...اما ما بیرون هستیم و بدون ویزا !؟

حالا چیکار کنیم ...................

به رفیق عرب زبانمان گفتم تو برو پیشش بهش بگو چطوری میتونم ویزا بگیرم

همینجور مشغولش کن ما از در کوچیکه میریم تو.رفت پیش نگهبان که یک پاکستانی بود شروع کرد صحبت کردن ما با موفقیت رفتم تو ده قدم که رفتیم جلو در یک اتاق نوشته بود ویزا، چشمم که به این خورد فرصت رامغتم شمرده رفقیمون که هنوزسرگرم صحبت با نگهبان بود را صدا زدم گفتم اینجاست..بلافاصله اون هم اومد گفت دمتون گرم شانس اوردیم .نگهبانه هم نفهمید چی شد اصلاً.

فقط خدا کمک کرد وبس........................

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه


امروز روز اخری بود که بحرین بودیم و طبق برنامه باید به سمت برزیل حرکت میکردیم که لحظه اخر افسر برق کشتی که داشت جرثقیل های کشتی را تست میکرد
بوم یکی از جرثقیلها را به دیگری کوبید و خم شد وبا تصمیم جدید کمپانی میبایست به
دبی جهت تحویل بوم کشتی برویم و بعد از برگشت از برزیل انرا تحویل بگریم
امروز اواسط تیر سال هفتادونه بحرین را به سمت دبی ترک کردیم ..........
داستان دبی در پست بعدی.........

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه


بعد از بازدیدازبرج بحرین همزمان با غروب افتاب جهت صرف شام ما را به هتل کارلتون در منامه بردند هتلی بسیار بزرگ شامل چندین طبقه به سالن غذاخوری رفتیم
وهمگی دور یک میز نشستیم و شام مفصلی خوردیم عده ای از همکاران قدیمی از نوشیدنیهای ممنوعه هم نوشیدند!
این هتل مملو از اعرابی بودکه از عربستان سعودی به اونجا امده بودند.این هتل همه
امکانات خوشگذرانی را با قیمت بالا به این اعراب به اصطلاح مسلمان ارایه می داد.
بعد از صرف شام به کشتی برگشتیم دو از پرسنل که نوشیدنیهای ممنوعه زده
بودند روی پله ورودی کشتی دعوا کردند که اگه من وچند تای دیگه نبودیم سقوط و
مرگشان هتمی بود!!!!؟
ظرف چند روز آینده بحرین را ترک خواهیم کرد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه


به دعوت مسولین( درای داک) حوضچه خشک با اتفاق نیمی از پرسنل کشتی امروز
یک روز گرم تابستان سال هفتاد نه جهت بازدید نقاط دیدنی بحرین با یک دستگاه مینی بوس ابتدا به بازار منامه رفتیم این بازار که منتهی به یک بازار قدیمی که بیشتربه نظرمیامد از گچ وسنگ ساخته شده باشد ،میشد. اکثر کسبه ایرانی الاصل بودند که بیشتر زغال و قلیون و تنباکو میفروختندو فارسی را از من هم بهتر صحبت میکردند.چرخی تو بازار زدیم به طرف برج بحرین حرکت کردیم......
بین بحرین وعربستان یک پل عظیم چند بانده ساخته اند که دو کشور را بهم متصل
 میکند در نقطه اتصال به دو کشور دو برج بسیار بزرگ ساخته اند که جلب توریست می کنند ما به بالاترین نقطه برج رفتیم ،رستوران ، کافی شاپ، بستنی فروشی و غیره.........وجود داشت .
میزبان به همه گفت هر کدام از شما میتونید امروز معادل صد دلار هر چه دوست دارید بخورید.
دیگه حسابشو بکن اونجا چه اتفاقی افتاد.به شخصه دو تا بستنی و با اختلاف یک دقیقه بعداز صرف یه فنجون قهوه گرم زدم!!!!!!
واقعاً اوضاعی شد انجا...........!؟
یه دوربین اونجا بود که می شد اطراف رو مشاهده کرد اما کسی از خوردن فارغ نمیشد که بیاد نگاه کنه .....طرف اوضاع رو که دید گفت: امشب تو هتل کارلتون
به صرف شام دعوت هستید.
همگی از خوردن دست کشیده و رفتن سراغ دوربین..
با دوربین روی پل را نگاه کردم ماشینها پشت به پشت هم به طرف بحرین میامدند
از یه بحرینی پرسیدم همیشه همینطوره ؟ گفت: نه فقط امروز که پنج شنبه است از عربستان برای حال کردن میان بحرین !!!!! چرا که تو عربستان ممنوع!!!؟

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

بحرین قسمت دوم


اما دوستمون که از داربست افتاد پایین بعد از دو هفته با دست شکسته از بیمارستان منامه ترخیص شد من رفتم پیشش دیدم ادم قبلی نیست حرفهای چرت وپرت زیاد میگفت میگفتند دو وزی بیهوش بوده قاطی پاتی زیاد میگفت مثلا میگفت پرستار عاشقم شده بود نمیگذاشت از بیمارستان مرخص بشم و هر هر می خندید بالاخره از
کشتی پیاده شد ورفت ایران.
قرار شده به دعوت رییس اداره کننده اینجا که یک لبنانی است دو گروه شده و برای بازدید به شهر برویم که به شرح ان هم خواهم پرداخت.
امروز باچندهندی داشتم توی تانک کار میکردم بسیار خسته وگرما امانم وبریده بود یکی از آونها امد نزدیک و تو گوشم گفت یه چیزی دارم واسه فروش
من که خسته و یشو عرق بودم گفتم چیه؟
گفت:بی حس کننده!!!!!!!!
چهارتا فحش بهش دادم گفتم تواین گرما و خستگی جای این حرف هاست اخه......
امروز لب دریا رفتم درس روبروی در خروجی یه عده عرب برای شنا امده بودند
از سر و روشون پیدا بود که خیلی فقیرند!!!!!!!
ماشین هاشون خیلی قدیمی بود مال اوایل دهه هشتاد میلادی بود به نظر میامد از شیعه ها باشند .
واقعاً وقتی توی کشور ثروتمند یه ادم فقیر میبینی دلت بیشتر میسوزه !

۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

بحرین قسمت اول


اواسط خرداد بحرین هوا گرم وما درلنگرگاه با حدود ۲۰۰کارگری که مثل مورچه از بالای جرثقیل تا ته موتورخانه ریخته ومشغول کارند،کار میکنیم کار درتانکها وفضای بسته بسیار نفسگیراست .ناظری که ازطرف شرکت امده پرسنل کشتی رامجبور میکند که مثل کارگران بحرینی که اکثرا هندی و فیلیپینی وایرانی هستندکارکنند مثل تمیز کردن تانکها.بعدها سرمهندس کشتی که یک اوکراینی وبا من رفیق بود به من گفت تمام کارهایی که پرسنل کشتی انجام دادند و خیلی از کارهها که انجام نشد در لیست کارگران بحرینی ذکرشد واز من به زورتوسط ناظرکشتیرانی
امضاء گرفته شد .!!!!!!!!!! الله اعلم.........
امروز گرمای بیش از حدباعث شد یکی از بچه ها از حال برود و داخل یک فضای بسته بفتد که عملیا ت نجات یک ساعتی بطول انجامیدو خوشبختانه به خیرگذشت.
چند روز بعد که قرار بود کشتی به داخل حوضچه خشک جهت تعمیرات زیر کشتی
برود یکی از بچه های کشتی از بالای داربست سقوط کرد و بیهوش شد وبه بیمارستان بحرین منتقل شد .
با وارد شدن به حوضچه به ما ویزا دادند که بعد از ساعت ۵ عصرمیتونستیم شهر بریم اما عملا خستگی،گرما، وکرایه بالای تاکسی که رفت برگشت ان حدود ۱۰۰۰۰۰ هزار تومان میشد مانع ازرفتن ما میشد.
کارگران بحرینی عموماً شیعه واز قشرکم د رامد هستند.
روبروی درِ ورودی یک بیچ است که من بعضی روزها غروب انجا میروم
تعدادی  خانواده بحرینی با حجاب اسلام کنار ساحل نشسته و مشغول قلیان کشیدن هستند زن و مرد.آنها اکثراً ایرانی و از جنوب خصوصاً بوشهر هستند.

۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه


امروزصبح بعدازسه روز بارگیری چهل وسه هزارتن سنگ اهن و ۸ روز دریاوردی
به بندر امام خمینی رسیدیم بلافاصله باماشین دربست به اتفاق یکی از دوستان که همشهری ام بودبه مرخصی سه روزه رفتیم همه خوب بودند ومن برای ادامه کار روحیه مضاعفی گرفتم.
قرارشده بعد از تخلیه بارکشتی جهت تعمیرات ادواری به حوضچه خشک بحرین
برویم.قرار است یک ماهی انجا بمانیم .این کشتی هر پنج سالی یکبارباید تعمیراساسی شودالبته زیر نظر سازمانهای بین المللی دریانوردی .بیمه و......غیره

ظرف چند اینده و سفر بحرین...............

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

ادامه هندوستان


فردای ان روز هم با اتوبوس به شهر رفتم اینباربه قصد خرید،چند تا از دوستان قصد خرید ساری لباس هندی را داشتند، وارد مغازه ای شدند اما من گفتم درمغازه میایستم
تا شما برگردید بعد ازچند دقیقه انجا نشستم دیدم یکی از دور من را نگاه میکند از هما
ن نقطه تو چشام نگاه کرد من هم تو چشای او......نمیدونم چرا......همینطورکه توچشمهای همدیگه نگاه میکردیم به من نزدیک شد..گفت کجایی هستی؟ گفتم ایران
گفت؛ یک مدت دبی بودم .همچنان که من نشسته و او ایستاده،تو چشمهای همدیگه
نگاه میکردیم یه ریز شروع به صحبت کرد یک کلمه فارسی یک کلمه عربی یکی هندی...من که نفهمیدم فقط احساس کردم با چشم باز داره خوابم میبره .........
باورکردنی نبود دراین اثنا یکی بچه ها گفت فلانی .........این کیه ؟ مثل اینکه از خواب بیدار شم گفتم نمیدونم چرا؟ بلند شدم ایستادم گفت دست کرد تو جیب پیراهنت
ندیدی......مرده یهو اب شد رفت زیر زمین........دوستم به موقع رسید و گرنه تمام مدارک و پولام میبرد ..البته پولم تو جورابم بود......شاید هم می برد.........هنوز که
هنوزه نفهمیدم چی شد .......طرف مرتاض بود چی بود.....
بچه ها گفتن هیپنوتیزم شده بودی.......اما هرچی بود به خیر گذشت.
با خرید وسایل در راه برگشت و بالا رفتن از پله های کشتی متاسفانه دستیار افسر برق از روی پله ها لیز خورد وهمراه با وسایلی که خریده بود بعد ازبرخورد به اسکله به دریا سقوط کرد و ما هم که میخواستیم کمک کنیم وسایلمان به دریا رفت
با لاخره به کمک آشپز و بقیه دوستمون را از دریا اوردیم بیرون........
چند تا از دندههای قفسه سینه اش شکست........و برای درمان تو هند ماند
قراراست فردا با خاتمه بارگیری به سمت ایران حرکت کنیم.
چه روزی بود امروز..........

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

امروزبعدهفت روز دریانوردی وده روزماندن در لنگرگاه به اسکله مانگالور پهلو گرفتیم اسکله درزمان شاه با هزینه ایران ساخته شده است ،جهت بارگیری پودر


آهن برای ایران ،بلافاصله من به شهر رفتم وانتظار داشتم مثل فیلمهای هندی باشد

اما دم درخروجی نگهبانی را دیدم که با تفنگ برنو ایستاده بود .

با یک سه چرخه به اتقاق سه تا از دوستان به شهررفتیم حدود ده کیلومترفاصله داشت میان جنگلهای استوایی و از روی یک رودخانه بزرگ عبور کردیم وبه شهری رسیدیم راننده گفت این مانگالور جدید است با خود گفتم خدا به فریاد مانگالورقدیم برسد،ازبس کثیف بود..........تو بازار نزدیک بود شاخ گاو برود تو شکمم.................

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

آغازیک راه سخت

امروزصبح دوازدهم فروردین ۷۹ پس دریافت نامه الحاق به کشتی به بندرامام خمینی


رسیدم.قراراست ما دراین کشتی درطول شش ماه آینده کاروزندگی کنیم.پس تحویل مدارکم به کاپیتان کابین را ازنفر قبلی تحویل گرفتم.روز اول روزسختی بود چرا که تاقبل ازاینکه جا بیفتی زیاد ازت کارمیکشند!

قرار است که کشتی جهت بارگیری به سمت هند حرکت کند.............