۱۳۸۹ اسفند ۲۹, یکشنبه

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

ا



هیچی نمی تونه مثل خوندن دو رکعت نماز توی شب تاریک قشنگ توی دریا آرومت 
کنه وقتی تنت سرده​، فکر میکنی رو به شکست میری، وقتی خیلی خیلی تنهایی.



ی خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم.........


کمی بهش فکر کنم ببینم چه حالی داره ،ببینم کجای یه قضیه هست ..........خدایا کمکم 
کن ..............

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه


دلم هوای دریا کرده است دوباره،  شبهای تنهایی ،شبهایی که فقط خودم بودم و خدا و دریا وکشتی وآسمون پر ستاره اش.

بعد ۲ماه استراحت و هماهنگی با مسعول کارکنان دریایی جهت الحاق به کشتی راهی
بندر عباس شدم بعد از چند روز استراحت در خوابگاه مجلل وسه طبقه کشتیرانی
بالاخره در دیماه سال هفتادو نه به کشتی ایران آزادی که مشغول تخلیه برنج بارگیری شده از تایلند بود ملحق شدم این کشتی ساخت کشور ژاپن و قدیمی تر از کشتی قبلی(ایران مدنی) که یک کشتی کره ای بود.
قرارشده بعد از تخلیه جهت بارگیری ۳۵ هزار تن سنگ سیمان به بندر امام خمینی رفته وبه مقصد قطر حرکت کنیم.........با خودم گفتم اگه خدا توفیق بده بتونم پسر عمه های پدرم را که آنجا هستند ببینم.........ادمه دارد.............................
غروبی زیبا،،،،،،،،

 بخوان ما را، منم پروردگارت، خالقت از ذره ای ناچیز
 صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را، قلم را علم را، من هدیه ات کردم
 بخوان ما را، منم معشوق زیبایت، منم نزدیک تر از تو به تو، اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما باز آِ منم پرودگار پاک بی همتا،
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم، تو بگشا گوش دل، پرورد گارت با تو می گوید
تو را در بیکران، دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار، رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب می دانم

۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

غروبی در بینهایت دریا

بعد تخلیه بارکشتی سفری کوتاه به بحرین داشتیم که ۴۴ هزار تن گندله آهن به مقصدبندر امام بارگیری کردیم.جالب اینجاست که کشورکوچک بحرین با خریدخاک آهن وتبدیل آن به گلوله های کوچک آن را به صنایع فولاد ایران میفروشد.
کشوری که کمتر از ۴۰ سال پیش ازایرآن جدآ ومستقل شد!
نهایتاً بعداز ۵ماه و ۱۰ روز از کشتی پیاده شدم وجهت مرخصی دوماهه به خانه رفتم.
اما.....
اما.......
چه آموختم:
آموختم که خدا چه عظمتی دارد و چه محبتی نسبت به بنده خود...........
او را رها نمیکند حتی دربیکران دریاها.............
اگر بزرگی او را خواهی دید بایدبه دریا زد...........
خدا من عظمت تو را با پوست واستخوان خود لمس کردم......و در برابر شکوه وجلال و آرامش شبهای تو در دریا سجده شکر میکنم............
خدایا درشبها و روز های طوفانی دریا تو بودی که ما قوت قلب میدادی ،ازانصاف

به دور است که در ساحل امن نام تو را از یاد ببرم.........نه نه ....هرگز
خدایا آموختم که برای ایمان محکمتر باید به دریا زد....تا تو را با چشم بصیرت دید.
آموختم که سفر من ارزش معنوی بیشتری از مادی داشته است:نزدیکی به تو، دوستان جدید ، آشنایی بامردمان سرزمینهای دیگر،رسوم آداب و صدها چیز دیگر..........

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

برگشت به ایران


برگشتمان به ایران ۲۸ روز طول کشیددرراه برگشت از برزیل به ایران ۱ دقیقه هم استاپ نداشتیم که این حاصل زحمات شبانه روزی ما در موتورخانه کشتی بود.
درایران درقدیمی ترین اسکله ایران که به اسکله چوبی مشهور است که دربحبوحه
جنگ جهانی دوم ساخته شده است پهلو گرفتیم .این اسکله بندر امام در چند کیلومتری سر بندر و چند کیلو متری ماهشهر در استان خوزستان قرار دارد.
سر سیلندرهای کشتی

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه


بعد از تعمیر کشتی در بندر کیپ تاون افریقای جنوبی و۱۵ روز دریانوردی درآقیانوس اطلس جنوبی به بندر ویکتوریا توبارو برزیل رسیدیم۰ بیش ازبدی آب
وهوا تغییر شش هفت ساعت اختلاف زمان در این ۱۵ روز ما را اذیت کرد.
بلافاصله شروع به بارگیری ۴۳ هزارتن زغال سنگ کردیم به مآ گفته شد کمتر از ۲۴ ساعت بارگیری تمام خواهد شد
غروب بود که پهاو گرفتیم تآ شهر فاصله چند کیلومتری میشد بنابراین به اتفاق چند تا ازدوستان یه تاکسی گرفتیم و به شهر رفتیم .
راننده تاکسی رو به من کرد وپرسید؛
کجایی هستی؟
گفتم :ایرانی
فرمون ماشینو یه لحظه ول کرد و با کمک دستش گفت:ددد دددددد.........
یعنی شما تروریست هستین ادم میکشید........
نزدیک بود از جاده بفتیم پایین........!؟
آینجا بود که واقعاً به قدرت تبلیغات پی بردم!!!!!
فردای انروز بارگیری تمام شد و یکی از بچه ها که نزدیک بود جا بماند در آخرین 
لحظه به کشتی پیوست .........تصویری از اقیانوس اطلس

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

افریقای جنوبی


۹روز بعد از شکاف برداشتن کشتی به بندرکیپ تان افریقای جنوبی رسیدیم هوا بغایت
خوب بود راهنما از طریق یک فروند هلی کوپتربه کشتی ما ملحق شد او با یک طناب
از هلی کوپتر به ارتفاع بیست متری پایین آمد.
بلافاصله عده ای جهت تمیر کشتی برروی عرشه کشتی حاضر وشروع بکار کردند
چند نفر هم جهت تعویض چند لوله آب که پوسیده بود وارد موتورخانه کشتی شدند
غروب شد وهمه ما جهت استراحت به کابینهای خودمان رفتیم.
ساعت ۲شب بود که باآژیر آتش از خواب پریدم خودم راسریعاً به موتورخانه رساندم دیدم کارگاه موتورخانه آتش گرفته دودغلیظی آنجا رافراگرفته بود به اتفاق
به اتفاق یکی از همکارانم که یک اکراینی لباس ضد آتش پوشیده وتمام کیسه های کهنه که بیش از ۲۰ تا بود وهنوز آتش نگرفته بود را به بیرون منتقل کردیم وبا دور کردن مواد سوختنی از گسترش آتش جلوگیری کردیم که تجربه بسیار گرانبهایی بود بالاخره موفق به مهار آتش شدیم.
اما دلیل آتش: افرادی که جهت تعمیرلوله های آب به موتورخانه رفته بودند .
جرقه های حاصل از جوشکاری آنها وارد سطل زباله شده بود ومو جب آتش سوزی شده بود.
به هر حال ما تا صح مشغول بودیم .....................