۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

بحرین قسمت دوم


اما دوستمون که از داربست افتاد پایین بعد از دو هفته با دست شکسته از بیمارستان منامه ترخیص شد من رفتم پیشش دیدم ادم قبلی نیست حرفهای چرت وپرت زیاد میگفت میگفتند دو وزی بیهوش بوده قاطی پاتی زیاد میگفت مثلا میگفت پرستار عاشقم شده بود نمیگذاشت از بیمارستان مرخص بشم و هر هر می خندید بالاخره از
کشتی پیاده شد ورفت ایران.
قرار شده به دعوت رییس اداره کننده اینجا که یک لبنانی است دو گروه شده و برای بازدید به شهر برویم که به شرح ان هم خواهم پرداخت.
امروز باچندهندی داشتم توی تانک کار میکردم بسیار خسته وگرما امانم وبریده بود یکی از آونها امد نزدیک و تو گوشم گفت یه چیزی دارم واسه فروش
من که خسته و یشو عرق بودم گفتم چیه؟
گفت:بی حس کننده!!!!!!!!
چهارتا فحش بهش دادم گفتم تواین گرما و خستگی جای این حرف هاست اخه......
امروز لب دریا رفتم درس روبروی در خروجی یه عده عرب برای شنا امده بودند
از سر و روشون پیدا بود که خیلی فقیرند!!!!!!!
ماشین هاشون خیلی قدیمی بود مال اوایل دهه هشتاد میلادی بود به نظر میامد از شیعه ها باشند .
واقعاً وقتی توی کشور ثروتمند یه ادم فقیر میبینی دلت بیشتر میسوزه !

هیچ نظری موجود نیست: