۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

ادامه هندوستان


فردای ان روز هم با اتوبوس به شهر رفتم اینباربه قصد خرید،چند تا از دوستان قصد خرید ساری لباس هندی را داشتند، وارد مغازه ای شدند اما من گفتم درمغازه میایستم
تا شما برگردید بعد ازچند دقیقه انجا نشستم دیدم یکی از دور من را نگاه میکند از هما
ن نقطه تو چشام نگاه کرد من هم تو چشای او......نمیدونم چرا......همینطورکه توچشمهای همدیگه نگاه میکردیم به من نزدیک شد..گفت کجایی هستی؟ گفتم ایران
گفت؛ یک مدت دبی بودم .همچنان که من نشسته و او ایستاده،تو چشمهای همدیگه
نگاه میکردیم یه ریز شروع به صحبت کرد یک کلمه فارسی یک کلمه عربی یکی هندی...من که نفهمیدم فقط احساس کردم با چشم باز داره خوابم میبره .........
باورکردنی نبود دراین اثنا یکی بچه ها گفت فلانی .........این کیه ؟ مثل اینکه از خواب بیدار شم گفتم نمیدونم چرا؟ بلند شدم ایستادم گفت دست کرد تو جیب پیراهنت
ندیدی......مرده یهو اب شد رفت زیر زمین........دوستم به موقع رسید و گرنه تمام مدارک و پولام میبرد ..البته پولم تو جورابم بود......شاید هم می برد.........هنوز که
هنوزه نفهمیدم چی شد .......طرف مرتاض بود چی بود.....
بچه ها گفتن هیپنوتیزم شده بودی.......اما هرچی بود به خیر گذشت.
با خرید وسایل در راه برگشت و بالا رفتن از پله های کشتی متاسفانه دستیار افسر برق از روی پله ها لیز خورد وهمراه با وسایلی که خریده بود بعد ازبرخورد به اسکله به دریا سقوط کرد و ما هم که میخواستیم کمک کنیم وسایلمان به دریا رفت
با لاخره به کمک آشپز و بقیه دوستمون را از دریا اوردیم بیرون........
چند تا از دندههای قفسه سینه اش شکست........و برای درمان تو هند ماند
قراراست فردا با خاتمه بارگیری به سمت ایران حرکت کنیم.
چه روزی بود امروز..........

هیچ نظری موجود نیست: