۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

دبی

اینجا بزرگترین منطقه ویژه اقتصادی و بزرگترین اسکه خاورمیانه است شرکتهای متعدد واسکله های ویژه مخصوص تخلیه و بارگیری بارهای متنوع ساخته اند.


شنیدم یک ایرانی الاصل به نام اقای قاسمی اینجا را مدیریت میکند.

اینجا منطقه ویژه جبل العلی در چند کیلومتری دبی واقع شده است که کلاً بیابان وسبخ زار (نمکزار) می باشد.

هوابغایت گرم ومابه اتفاق چندتآازدوستان قصدداریم جهت خرید به شهر برویم اما کشتی ما به اخرین اسکله که فاصله زیادی تا درب خروجی دارد چسبیده است که کارما سخت کرده ا ست.معمولاً دراین گونه موارد شرکت برای پرسنل کشتی سرویس رفت و برگشت میگذاشت که این کار را نکرد.



واما داستان شهر رفتن ما.....

تصمیم گرفتیم با پای پیاده تا درب خروجی برویم واز انجا ویزا گرفته وبا

تاکسی به شهر برویم .

از کشتی که جداشدیم یه ماشین جلو ما ایستاد شبیه ماشینهای نظامی پر از کارگر که



پشت ماشین نشسته بودند.راننده به زبان عربی گفت:کجا میرید؟

یکی ازبچه ها که به زبان عربی تسلط داشت گفت:شهر

گفت :هرسه تا بپرید بالا

ما که راه را بلد نبودیم همینطورکه وسط این کارگرها که کارگر کارخانه کود شیمیایی بودند نشسته بودیم و باآنها صحبت میکردیم به بچه ها گفتم چی شد به

درب خروجی نرسیدیم. دوستمون به عربی از یه کارگر که هندی بودپرسید:

هنوز به در خروجی نرسیدیم؟گفث:

ما بیرون هستیم.گفت بدبخت شدیم بدون ویزا اومدیم بیرون.

دوستمو ن از بس دستپاچه شده بود بجای اینکه پشت شیشه ماشین بکوبه تا ماشین را

نگه داره می کو بید تو سر یه کارگرو میگفت نگه دار وایسا بدبخت شدیم .

بالاخره راننده تو وسط بیابو ن نگه داشت .گفتیم ما ویزا نداریم .گفت :من نمیدونم

سوارشد و رفت .

ما نیم ساعت تو بیابون میان بر زدیم تا به درب اسکله رسیدیم رفیقمون گفت حساب

کن اومدی جنگ و تو جزیره مجنون هستی!!!!!!!

خسته،کوفته ،تشنه به درب درواقع ورودی رسیدیم ...اما ما بیرون هستیم و بدون ویزا !؟

حالا چیکار کنیم ...................

به رفیق عرب زبانمان گفتم تو برو پیشش بهش بگو چطوری میتونم ویزا بگیرم

همینجور مشغولش کن ما از در کوچیکه میریم تو.رفت پیش نگهبان که یک پاکستانی بود شروع کرد صحبت کردن ما با موفقیت رفتم تو ده قدم که رفتیم جلو در یک اتاق نوشته بود ویزا، چشمم که به این خورد فرصت رامغتم شمرده رفقیمون که هنوزسرگرم صحبت با نگهبان بود را صدا زدم گفتم اینجاست..بلافاصله اون هم اومد گفت دمتون گرم شانس اوردیم .نگهبانه هم نفهمید چی شد اصلاً.

فقط خدا کمک کرد وبس........................

هیچ نظری موجود نیست: